تنها شدم خدا....
داریوش کمانی
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تببُر نمدار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
نجمه زارع
قسمت نشد که با تو کمی گفت و گو کنم
با این دل شکسته تو را رو به رو کنم
قسمت نشد که لحظه ی غمگین رفتنت
با اشکها مسیر تو را شست و شو کنم
بوسیدنت که هیچ...بغل کردنت که هیچ
حتی نشد تو را به دل سیر بو کنم
بانوی شعر هات نبودم...دریغ و درد حتی نشد که پیرهنت را اتو کنم
از یادها گذشتی و در باد گم شدی
حالا کجا حضور تو را جستجو کنم ؟
خالیست دستم از هیجانات این قمار
برگ برنده کو که برای تو رو کنم؟
* * *
قسمت نشد...تو رفتی و من مانده ام که باز
باید تمام عمر تو را آرزو کنم
مریم شفیعی
قلبت كه ميزند، سر من درد ميكند
اين روزها سراسر من درد ميكند
قلبت كه ... نيمهي چپ من تير ميكشد
تب كرده، نيم ديگر من درد ميكند
تحريك ميكند عصب چشمهام را
چشمي كه در برابر من درد ميكند
شايد تو وصلهي تن من نيستي، چقدر
جاي تو روي پيكر من درد ميكند
هي سعي ميكنم كه تو را كيميا كنم
هي دستهاي مسگر من درد ميكند
دير است پس چرا متولد نميشوي؟!
شعر تو روي دفتر من درد ميكند
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا...
وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفتههای «هگل بود» و ما دو تا...
روز قرار اول و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا...
افتاد روی میز ورقهای سرنوشت
فنجان و فال و بی بی ِ دل بود و ما دو تا...
کم کم زمانه داشت به هم میرساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا...
...
تا آفتاب زد همه جا تار و تیره شد
دنیا چهقدر سرد و کسل بود و ما دو تا...
از خواب میپریم، که این ماجرا فقط
یک آرزوی ماندهبهدل بود و ما دو تا...
زنده یاد نجمه زارع
به خدا حافظی تلخ تو سو گند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع .ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس!هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستنداز تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
فاضل نظری
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به من خسته –بی گمان- برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی برود، از دلت جدا باشد
به آن که دوستترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
گلایهای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هقهق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمیکنم... نکند
به او –که عاشق او بودهام- زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
چیزی زماه بودن تو کم نمیشود گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود یک شهرتابه من برسی عاشقت شده است
پرمیکشی و وای به حال پرنده ای کزپشت میله ی قفسی عاشقت شده است
ایینه ای و اه که هرگز برای تو فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده است....
این نامه ی چندم است که میخوانی؟ داریم رکوردکوفه رامیشکنیم......
بایدبروم گورخودم رابکنم لطفا دو سه سطرمرگ را کش بدهید
جلیل صفربیگی
ای عادت چشمهای پرحوصله ام یک روز اگر نبینمت می میرم
از پاکی اشکهای خود فهمیدم لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
کیوان برآهنگ
ای لهجه ی خیس ابرها ای باران دستان مرا بگیر و با خویش ببر
ایرج زبردست
یک لقمه ی نان هست که باهم بخوریم امشب به خدا نمیگذارم بروی
بیژن ارژن
هیچ از تو نفهمیم و از درس وفا در مدرسه ی عشق دو سال افتادم
روح ا... زارع
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است
میلادعرفان پور
می آیی و با ترس به خود می گویم این بار چه خاکی به سرم می ریزد
وقتی مجال بالهایم جز قفس نیست فرقی ندارد که بمانم یا بمیرم
امشب گذشت و کاش حتی پیش از آنکه دیگر ببینم رنگ فردا را بمیرم
ای مرگ ای آرامش موعود از این پس آنقدر از تو میسرایم تا بمیرم
کبری موسوی
دارم خفه میشوم در این تنهایی لطفا کمی اغوش برایم بفرست
بین کوچه پس کوچه های گنگ
پیدایت میکنم
دیدی خورشید پشت ابر نمی ماند
از فکر تو که سرازیر میشوم
ازخجالت آب میشوم
.........روی گونه هایم
گفتم که به تو حرف دلم را بزنم یک بوسه پرید از دهانم بیرون
جاده ها در پس تنهایی ها
راه رابازکنید
یارمن می آید
از پس
میکده ها ودهکده ها
وهمان شادی وشیوایی و وهم
یارمی آید ومن گم شده ام
باز در آن پس
.........دلتنگیها
یک فریب ساده وکوچک
آن هم از دست عزیزی
که تو
زندگی را جز برای او
و با او نمیخواهی....
.....................من گمانم زندگی باید همین باشد
مواظب باش
.......دستم لای آن نباشد
سیب را بردار و برو
این جاذبه از عشق است.......
تو که رفتی قلب قصه قلب ماتم خدا شد کار من هر روزو هر شب واسه دیدنت دعا شد
کاش بیای قربون چشمات ای بهونه ی قشنگم واسه گلدونای عاشق ای جوونه ی قشنگم
دلمو تنها نذار و توی خواب من بیا باز بیا تا نیای غریبم همیشه من و همین ساز
او منتظر است ما به خود بر گردیم ماییم که در غربت کبری ماندیم
با ان همه ادعای عاشق بودن حتی دل عشق را به درد اوردیم
سرور عسگری
شعرها را ننویس
باز مرداب شدم
هیچ و پوچ و همه مرگ
این شعار من بود
مرگ.مرداب و غم
از مردمی که به هم خنجر میزنن. وقتی دلت از این دنیا گرفته هیچ کس نیست که دستت و بگیره.
دلم از مردمی گرفته که همش میگن کنارت هستن و وقتی به کمک احتیاج داری نیستن.
خسته شدم از دروغایی که مثل نقل و نبات به هم میگیم.
کاش یه دفه همه چی درست میشد همه می فهمیدیم که تو این دنیا مهمون چند روزه ایم و باید یه روز جواب بدیم.جواب این همه گناه و.................
خدایا خودت کمکمون کن ما گم کرده ی راهیم..........
گرمی دست قشنگت به دلم زندگی بخشید من نگاتو دیدم اما نمیشد معنیشو فهمید
توی التماس دستام تو منو تنها گذاشتی غربت بغضمو دیدی اما باز ساده گذشتی
تازه تحلیل سکوتت واسه من شده یه کابوس چون میدونم نمیمونی اون نگات واسم یه جادوس
چه کنم که عشق زوری اخرش جدایی میشه من میخوام تو شاد بمونی که بدون تو نمیشه
دل من تو قاب عشقت شده مثل یک کبوتر اما تو قاب و شکستی دادی اون کبوترو پر
همیشه شبا مامان جون واسه من قصه میگفتش توی قصه ها همیشه مرد خوشبختی میبردش
توی قصه ی دل من تو تونستی قهرمان شی دلمو دزدیدی اما سارق خوبی نبودی...